درگیری ابولولو با عُمَر ابولولو غلام مغیره بود: او از مغیره نزد عمر شکایت کرد که زیاد از او پول می گیرد عمر گفت: صنعت تو چیست؟ ابولولو گفت :درود گرم، نقاشم، آهنگرم و آسیاب بادی را نیکوتر می توانم بسازم. عمر گفت : با این همه صنعت که تو داری این قرارداد برای تو زیاد نیست. عمر از او خواست که برای او آسیاب بادی بسازد، ابولولو گفت : برای تو آسیابی سازم که آوازه آن گوش تا گوش جهان را فرا گیرد! این را گفت و رفت. چند روزی نگذشت که در سر راه عمر با خنجر خود که دو سر داشت و دسته اش در میان بود شش ضربه به او زد و او را از پای در آورد(به قتل رسانید). وقایع الایام شیخ عباس قمی 
درگیری , ابولولو , عمر
|